لباسش را می پوشد. نوار را از پرستار می گیرد و نگاهی سرسری به آن می اندازد.
می پرسم:
-
عشق ما رو تو کدوم منحنی پنهان کردی کلک!؟
دستش را روی قلبش می گذارد و از تخت پایین می آید و می گوید:
-
تو دیوونه ای!
می گویم:
-
دیوونه ی قلب خرابتم!

6 بهمن 90