گمشده در انحنا
لباسش
را می پوشد. نوار را از پرستار می گیرد و نگاهی سرسری به آن می اندازد.
می پرسم:
- عشق ما رو تو کدوم منحنی پنهان کردی
کلک!؟
دستش را روی قلبش می گذارد و از تخت
پایین می آید و می گوید:
- تو دیوونه ای!
می گویم:
- دیوونه ی قلب خرابتم!
6 بهمن 90

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 14:2 توسط پرویز فکرآزاد
|
کور سوی شمعی