صبح می شود.

به یلدا گو، سحر آید

شب تیره به سر آید

شراب صلح و بهروزی

گوارا چون شکر آید

سپید

آرزویم تاحدودی برآورده شد
خواستم سپید بخت باشم،
آدم برفی شدم.

نسل سوخته

طفلک پروانۀ بوسه ام!
به لبانت که نشست،
سوخت

"اعلامیه"


کبوتری سفید

شاخۀ زیتونش را گم کرده

کسی هست به او کمک کند؟

باور کن!

مجاب نمی شوی؟

به من نمی آید

مهربان شده باشم!