عکس ها : پ . فکر آزاد

                                                               محمود طیاری

چشم های بارانی:

در سوگ پیلواره ، ابر گیل مرد، اکبر رادی

روز جمعه  بیست و ششم بهمن هشتاد و شش مراسم بزرگداشت  اکبر رادی  نمایشنامه نویس بنام گیلانی در سالن نظام پزشکی رشت با حضور انبوه دوستداران او برگزار شد.

محمود طیاری  نویسنده برجسته ی گیلانی متن زیبایی را خواند که در زیر آمده است :

 زمین ، پر از مردان بی امتیاز است. مرگ چیزی نیست که من از آن پرهیز کنم. من از مرگی می ترسم که مرا دست خالی غافلگیر کند. مرگ کوچک...

                                                                    مهندس جهانگیر/ افول: اکبر رادی

    من تعجب میکنم از این که در باره ی  رادی عزیز نمی توانم بنویسم. خاموش ترین ما ، عمو مجید ( دانش آراسته) شاه نشین چای خانه های شمال بود ؛ که نوشت و امشب برایم خواند. چقدر هم خوب و ساده و صمیمی نوشت و گوشه ی چشم هر دومان را خیس کرد.

 شاید هم هیچ اتفاقی نیفتاده و اکبر رادی نام آشنای مرگ نیست.

یا این منم که زیر بار پنجاه سال هم نفسی در قفس خاطره ، دارم خرد می شوم. او که سایه اش بلند بود و چشم به رفتار خلاقانه ی تو داشت. می شد این گونه غیبتت را به ماه و سال توجیه کنی . کافی بود بگو یی سرت به کار نوشتن بود؛ و حالا با دست پر سراغش را می گیری: - اوه! نه بابا!چه خوب ....

 لبخند باریکی بر لبش می شکفت؛ و نگاه تحسین بر انگیزش پاداش خلوتی بود که با خود داشته ای: تمام رازها در همین جاست؛ با شور و عشق زندگی کردن و در کمال زیبایی مردن  .این تمی نا گشوده از بانوی سپیده دم در نمایشی از الخاندرو کاسونا نویسنده ی اسپانیا ، هم آوای لورکا است.

شاید هم آشنایان به پدیده ی رادی ، حسی تبرک خواه ، مثل من به او داشتند. شاید آن ها هم ، مدت ها به او خیره شدند. و حسی گم شده را ، که معطوف به هنر بود ، در آن می جستند.

آن عکس را من با چاپ  داستان شسته و فشرده ی باران ، در مجله ی جوانان ، به سال سی و هشت ، دیدم وبا ریزش سوزنی کلماتی که ملیله دوز شبنم گونه ی بافت روستایی آن داستان بود ، حسی ناب و مهر آمیز و زیبا ، در دلم خالکوبی شد و برای همیشه با من ماند.

شاید راز تواضع ما، در این شیفتگی و جذبه ای است که از او به آدم می رسید.مثل نگاه کردن به ستیغ کوه ؛ یا برداشتن جوجه ای از آشیانه ی عقاب، در سایه بال زدن های آن ابر پرنده بر گرد سرت؛ که می تواند معادل دست گرفتن یکی از انبوه آثار منزه او باشد.

دیوار حاشا هر چقدر هم که بلند باشد ؛ سایه ی آفتاب ، آن را به زیر می آورد. راز پوشی را جایگاهی پست تر ، و کتمان این حقیقت بس دشوار است: پس اذعان کنیم رادی را مرتبه ای بلند تر است و آثار نمایشی قابلی دارد. او تئاتر را الزاما" رعایت کرده و ایده های خود را باز تابانده و ساحت تئاتر و خاک صحنه را با مژه های قلم مو ئین خود ؛ رُفته است. این همه مخاطبان او را بی بها گذاشتن ، تاوانی به دنبال دارد؛ و آن ، رماندن بخشی از مردم است که جهات طنز و شعله در افکن زبان نمایشی رادی را می شناسد. اجرای آثار او، جشنواره ای را می طلبد و کمترین فایده اش تزریق خون پاک به رگ راهروهای هر تماشاخانه است.

.... وبعد که آشنایی دست داد؛ جا پای خودم را ، در سیمان دوستی با او نشاندم؛ و گرفت! ما به هم محرم شدیم؛ و آثار ما، جهاز پیوند و رفاقت مان بود. من در هر مقطع و مرحله ای ، نامش را بلند می داشتم؛ و چیزی بر آثار او می نوشتم. در یادداشتی بر  ریشه وسیر قصه امروز  در آیندگان ادبی ، جایگاهی بلند در نگاه من داشت. با اجرای   روزنه آبی  به گفت و گویی شبانه و چند ، به روی کاغذ سه گوش رستوران ، با دو دیگر از هم آوایان خود داشتیم.

در نقدی بر افول ، در زمستان چهل و سه ، در آرشِ  زنده یاد  سیروس طاهباز ، خروجی از این دست، بر  زبان به دهان گرفتگان عصر خود  داشته ام: افول کنایه ای از یک جرقه بود. جنبشی که فرو نشست. صدایی در تاریکی؛ و سکوت!و اما  افول  یک طلوع است. و سکوت هر چه بیش تر حضرات ؛ احترام برانگیز تر است! تو طئه ای در کار نیست: لحظه ی طلوع را در لطافت  سکوت  بیش تر می شود حس کرد ؛ و فهمید !

 

           

حاشیه : افول زیر چاپ بود. به  اکبر خان نوشتم : خیلی  دلم می خواهد  افول  ترا ببینم !

نوشت : هنوز خیلی مانده افول مرا ببینی!

 در  اگر چه از نهنگ ماهی نمایش ، اسکلتی بیش نمی ماند و گو شت اش را ، سفره اندازان تئاتر ، پیش از ما می برند !  در باره ی اکبر رادی و بخشی از آثارش نوشته ام:

اگر می شد زمان را به موقع خود متوقف کرد؛ حالا ما ، در تبرک لحظه ای بودیم که این دست نوشته را ، به محضر ویک منزل مانده به آخر، داشتیم با هم می خواندیم . پس بار دیگر ، با وامی از شاملو و پاس داشت نامی از فروغ ، متبرک باد نام و آن چه نشان از تو دارد؛ اکبر جان ، رادی عزیز!

با اجرای آمیز قلمدون ، در نقدی در آدینه ، به ساحت رادی ، مساحتی با چند گره در یایی داده ام . آن چه در یک منزل مانده به آخر و شاید فقط در چهار هفته پیش از وداع ، در خانه ام  کوشک هدایت ، با او خوانده ام ؛ و همان نگاه تحسین بر انگیزش را خریدار بوده ام ؛ به یاد ماندنی است . به جاست یادمان او، وقتی بر صدایی که از او در یک مکالمه تلفنی ، چون صدای زنده یاد  احمد محمود  از او گرفته ام ؛ که مونولوگ گونه ای بر  پس گل من کو  مجموعه ی دوازده نمایش تک پرده ای من داشت؛ و او به بیان احساسات پسند آمیزش اهتمام می گذاشت ؛ وقوف یافت که به روی کاغذ پیاده شده بود ؛ بر آنات و لحظاتی که چنان پربار زیسته بود ؛ خشنود بود و حیرت داشت : چون زمان رفته را پر بار می یافت. چه ، کلماتش به راستی از جان بر می خواست و بر دل می نشست و نام آن دیالوگ  وقتی اکبر رادی زنگ می زند  بود ؛ که به موقع خود ، و نه در رثای او ، در جایی خواهد آمد؛ و این ، چیزی از هزاران لحظه ی پاک و خلاق بود که با هم زیسته ایم :

تو / با من / زمینی می شوی

من با تو / آسمانی

آن سوی آفتاب / نشسته ام/ با چشم های بارانی

تو / مرا گم شده /من ترا مژدگانی

بار دیگر که/ به دست آیی

از دست نمی دهمت/ به آسانی.

 

 

دست نوشته محمود بدر طالعی نویسنده معروف گیلانی در  یادمان اکبر رادی

آقای رادی تو زنده ای!

                                                        

                                                                                محمود بدر طالعی

 

    نشسته بودم و داشتم عکس سه نفری  رادی ، بیضایی و دولت آبادی را نشان زنم می دادم که تلفن زنگ زد . مرتاض هجری بود که خبر داد رادی در گذشته است.

همین امروز صبح کتاب تازه ام  یادداشت های آقای ضیابری را برای او پست کرده بودم با عنوان پیشنهادی رادی.

طی هفته گذشته ، دو روز پی در پی برای او زنگ زده بودم و کسی گوشی را نگرفته بود. می شنیدم یک روز در میان می رود بیمارستان یا این که مغزش را حراحی کرده و چه. خرداد ماه امسال می خواستم بروم تهران ، برایش زنگ زده بودم : می آیم دیدنتان. گفته بود آقای بیضایی و خانمش آمده بودند و عذر خواستم. بگذار وقت دیگر. یکی دو ماه بعد تلفنی با هم حرف زده بودیم . صدایش مثل همیشه گرم بود. کمی هم نمی دانم نگران کننده.

آخرین دیدارم با رادی ده صبح سیزدهم تیرماه هشتاد و چهار بود. مثل همیشه پشت آسانسور طبقه ی ششم منتظرم بود. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم . وارد اتاق گرمش شدم. اتاقی که به تقریب بیست بار ، سالی یک بار ، در آن  از من پذیرایی کرده بود. در آغاز دیدار از خانواده می پرسید و بعد از همشهری های دست به قلم.

ده ساله بودم که با نخستین داستان چاپ شده اش  باران  آشنا شدم. سی سال بعد داستان  باران های موسمی  را به او تقدیم کردم. دقیقا" سی سال در کنار او بالیدم.مخصوصا" بعد از بهار شصت وسه و در گذشت برادر ارجمندم  (احمد بدر طالعی ) بازیگر و کارگردان تئاتر. دست نوشته هایم را با حوصله می خواند و نظر می داد.

هنگام دیدار با او چنان حس غروری به من دست می داد که جهان را ندیده می گرفتم. سالروز تولدش را تبریک میگفتم و برایش آرزوی طول عمر می کردم . دهم مهر ماه جاری سالروز تولدش برایش زنگ نزدم ، چه می دانستم که مدام با مرگ در ستیز است .

رادی شصت و هشت سال زیست و نیم قرن تئاتر ایران را بر گرده ی خویش سر پا نگه داشت. انسانی این گونه نجیب ، فروتن ، مهربان و دلسوز و با آن مناعت طبع ، که هیچ گاه برای کسی کوچه باز نکرد و سر فرود نیاورد.

رادی تو زنده ای! برای همین با اجازه ات لات می شوم و می گویم:

-         -  یک چای تلخ به من بدهکاری همشهری گرامی! بچه محل نیک دل من ! آقای رادی! از قول حافظ از زبان تو می خوانم :

 به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید                 که مرده ایم به داغ بلند بالایی