شکست داستان کوتاه .کامل با آخرین ویرایش
سلام . دوستان در تماس خود خواهان نشر داستان شکست به طور کامل شده اند.من هم آن را ویرایش کرده ام اساسی. اگر بخوانید به رازهای جالبی پی خواهید برد.
شکست
تا می آیم مثل همیشه پشیمان شوم و تکه ها ی هندوانه را سرهم کنم ومثل اولش صحیح وسالم
بگذارمش روی قله، صداي شكستن شيشه دلم را هُرّي مي ريزد پايين.
تازه آمده ام نشسته ام روي هره مغازه ی اوستا عيسي نجار، روبروي قهوه خانه ی آقا جانم. بعد
از ظهر تابستان ، اين طرف سايه است . برادرم بعد از ناهار که داشت می رفت سر کا ر، گفت :
- سیامک! بهتره توی این َزلّ گرما، یه چرت بخوابی.
اما من همیشه دوست دارم نهارم را که خوردم، بیایم اینجا و ُزل بزنم به کپه های خربزه و
هندوانه هایی که برای فروش ریخته اند توی میدانگاهی پشت مسجد گلدسته ویکی یکی آنها
را بشمارم . اما آنقدر زیادند که آخرش همیشه اشتباه می کنم. از لجم ، هندوانه ای را که
روی نوک کوه سبز خط خطی جا خوش کرده ، هول می دهم. از روی هندوانه های دیگر قل
می خورد و شام قرمز گوشتی اش پخش می شود روی آسفالت .
آقا جان استكان چاي دستش گرفته و مثل بیشتر دکاندارهای محل ، نیم تنه اش را داده بیرون !
اكبر كته پز و شاگردش با چندتا مشتري کاسه بدست می ريزند توي كوچه.غلام، سرش را از
پنجره بيرون آورده و زل می زند به شيشه خورده هاي پنجره خانه ي سالاری كه روي زمین
ریخته است و سوسو مي زند. خلاصه محله دوباره ریخته به هم.
- چي شده ؟
- خدا لعنتشون كنه که ول كن نيستن!
- باز هم !
نزديك آمدن سالاری از اداره است.کمند و مادرش جلوی در ایستاده اند .خانه آنها درست روبروي خانه ي ما و زرگر است. تازه ساز با يك در بزرگ ماشين رو و يك در دو لنگه ی ديگر که سه تا پله می خورد.
مادرم و خانم سالاری با هم خیلی رفت و آمد دارند.هر ريزه خوردي كه لازم داشته باشند از همديگر ميگيرند.از يخ گرفته تا پياز و سيب زميني و چيزهاي ديگر.خانم می خواهد یخچال قدیمی شان را بدهد به ما. پدرم مي گويد زن خوبي است، ولي شوهرش توي اداره از مردم پول مي گيرد و حق و ناحق مي كند. تا حالا نديدم پدرم با سالاری سلام عليك درست و حسابي كرده باشد. راستش كس ديگري را هم نديدم. مادرم دستهايش را از چادر انداخته بيرون و خانم سالاری را بغل می کند و دل تسلایي ميدهد :
- خانم بريم تو، اينجا خوب نيست.
توي كوچه غلغله اي راه افتاده كه بيا و ببين. سالاری از ماشين اداره پیاده می شود. قيافه اش شده عين برج زهر مار. هيچي نمي گويد . گوشه ی لبش را می جود وهي از پله ها بالا و پايين ميرود و از دم پنجره ، خانه ما و زرگر را ورانداز مي كند. غلام نگاهش را از او مي دزدد و پرده را مي كشد.
من جرات مي كنم بروم جلوتر و خودم را بچسبانم به مادرم.کمند هم انگشتش را به دندان گرفته وپشت چادر مادرش كز كرده و به من نگاه مي كند. پدرش ، مثل مرغ سركنده اين ور آن ور مي رود وپشت گردنش را مي مالد. دكمه ي پيراهنش تا زیر ناف باز شده و گوشت شكم پشمالويش مثل دنبه تكان تكان مي خورد . سر ش خیس عرق شده و زير آفتاب برق مي زند . یکهو تشر می آید :
- لش ببريد تو. من امروز ، دست اينارو رو ميكنم. پدرشونو درمي آرم.
آقا جان مي رود جلو:
- آقا ! زن وبچه ت كه گناهي نكرد ه ن، بايد كشيك بديم ببينيم کاركدوم شير ناپاك خورده ايه !
سالاری ،پدرم را هل ميدهد:
- يعني تو نمي دوني؟
- از كجا بايد بدونم مرد حسابي!
نزدیک است دست به یقه شوند . مادرم دست مرا مي گيرد و مي آيد جلوي در خانه ي خودمان و مي گويد:
- كبلايي خونت رو كثيف نكن . خوبيت نداره.
اكبر كته پز و اوستا عيسي هم مي آيند .
- كبلايي شما كوتاه بيا!
- آخه مرتيكه نمي فهمه چي مي گه!
- كبلايي! ما چاکرتیم . صلوات بفرستين.
مردم صلوات مي دهند و كم كم مي روند پي كار خودشان.خانم سالاری مادرم را زير چشمي نگاه ميكند و سرش را تکان می دهد.
غروب ، سیاوش از سركا ر بر ميگردد. هميشه ي خدا سر وكله اش سياه است . از وقتي كه ترك تحصيل كرده پدرم او را گذاشته است تراشكاري . مادرم ميگويد خوب است كه از حالا رفته يه چيزي ياد بگيرد، بعد از سر بازي به درد زندگي اش مي خورد .
- نمي دوني چه قشقرقي شده بود . خدا رو شكر كه تو نبودي مادر.
سیاوش ميرود دم حوض و شروع ميكند خودش را تر وتميز كردن.
- اين مرتيكه فكر مي كنه چون مامور اجراست مي تونه به آقا جان بی حرمتي كنه؟
نصفه شبي غلغله شد. چند نفر دنبال هم مي دويدند و سرو صدا می کردند . صداها نزديك و نزديك تر شد تا رسيد به پشت در خانه.پدرم رفت روی ایوان و چراغ دم در را روشن كرد. مادرم
هراسان شد :
- خدايا پناه بر تو
رفتم كنار آقا جان و به در حياط خيره شدم.سیامک ، كنار رختخواب مادرم نشسته بود
وچشمهايش را مي ماليد و گريه ميكرد.
چند نفر از ديوار حياط پريد ند تو، مادرم جیغ کشید :
- یا ابوالفضل !
سیامک گریه اش بلندتر شد. توی تاریک روشن راهرو ، پاسبان هارا دیدم که دوید ند به طرف
ایوان.
یکی از آنها هم در حیاط را باز کرد. سایه ی دراز هیکل سالاری زیر نور لامپ دم در، چاق و
چاق تر شد تا رسید توی حیاط. پشت سرش یک افسر کلانتری هم وارد شد. پدرم داد زد :
- چرا مثل دزدا ریختین تو؟
سالاری پک محکمی به سیگارش زد و گفت :
- دیدی گفتم مچت رو می گیرم؟
پاسبان ها دور ما جمع شده بودند. سعی کردم از بین آنها رد بشوم وخودم را برسانم به سالاری
ویقه اش را بگیرم. اما پدرم مانع شد. افسر کلانتری پیشانی اش را چین میدهد وبا چشم های
تنگ شده اش به من خیره می شود.
دارم می لرزم. بی اختیار و بلندگریه میکنم . مادرم سعی می کند مرا آرام کند.
- نترس سیامک جان!
ولی خودش بیشتر ترسیده و دستپاچه است. پدرم دست سیاوش را محکم گرفته وبا افسر بگومگو
می کند.پاسبانها همه جا را می گردند.توی کمد و شکافها .مستراح وپشت بام. آشپزخانه ته
حیاط . یکی دوتا سفال از بالا می افتد وچند تکه می شود. زهره ام می ترکد. پدرم می پرسد :
- رو سقف خونه دنبال چی میگردین؟
افسر عصبانی است :
- ساکت!
سالاری توی حیاط تند تند قدم می زند و هی سیگار می کشد. پاسبان ها می آیند پایین . افسر
می پرسد:
-فلکی! چی شد؟
- هیچی قربان ،کسی به غیر از اینا توی خونه نیست.
سالاری رو به افسر می کند و می گوید :
- جناب سروان کار کارخودشونه . یک ماهه من و زن وبچه هام اسیریم.
بعد چند تا سنگریزه بر می دارد و می گذارد توی دست افسر.
- بیایین خودتون امتحان کنین.
افسر سنگها را می گیرد و به یکی از پاسبان ها می گوید که برود بیرون جلوی خانه ی سالاری
بماند. بعد خودش چند تا سنگ پرتاب می کند .حالا دیگرگریه ام تبدیل شده به سکسکه.
اول صبح داشتم می رفتم تراشکاری، دم در، غلام را دیدم . از ساغریسازان تا دباغیان
پیاده رفتیم.توی مسیر به چندتا از دختر محصل ها متلک پراند وکلی توی راه جوانی کردیم.
- تا شب توی تراشکاری حوصله ات سر نمیره؟
- چاره چیه ؟
- من غروبا ،توی زرگری ، همش با زنها لاس می زنم بازم حوصله ام سر میره!
- خدارو شکر ما خواهر نداریم وگرنه چشمای هیزت رو از کاسه در می آوردم. چند
بار دیدم بد جوری به زن سالاری بند کرده بودی ! جای خواهر بزرگته!
- نه بابا! منظوری نداشتم.
وقتی ازهم جدا شدیم همینطور که داشت می رفت به طرف دبیرستان ، نیشش راباز کرد و داد زد :
- البته بد تیکه ای هم نیست ها با اون شوهر هاف هافوش!
دنبالش دویدم.خواستم بامچه بزنم توی سرش .کیفش را سپر کرد و بلند خندید و زد به چاک.
- سرکار فلکی ! چی شد؟
- قربان ! همه ش می افتند وسط کوچه یا به پله ها می خورند.
- یعنی هیچ کدومش به پنجره نخورد؟
سالاری یک سیگار دیگر گیراند.
- جناب سروان ! دستور بدین از رو سقف اون کلبه خرابه بندازن.
سروان رو به پدرم کرد و گفت :
- ببینم ، نردبون دارین؟
پدرم گفت :
- لااله الاالله ... سیاوش !به شون بده.
نفسم را از پره های دماغ دادم بیرون و عین ورزاهای تازه بالغ تنوره کشیدم. سروان
و پاسبان فلکی دنبالم آمدند. نزدیک آشپزخانه نردبان را نشانشان دادم و رویم را از
آن ها برگرداندم.
- فلکی برو بالا ببین خوب می تونی نشونه بگیری.
همه رفتیم دم در . مادرم پشت دستش را می زد و لب ور می چید. سنگریزه ها به
فاصله های کوتاه از سر در خانه ما ، کوچه هشت متری را سیر می کردند و
می خوردند به پله های ورودی خانه ی سالاری. یکی دو تایش هم به در و دیوار
خوردند.
پدرم ، دست به کمر گفت:
- آخه چرا با آبروی آدم بازی می کنین.
سالاری زوزه کشان رفت به طرف پدرم و یقه اش را گرفت :
- کار تو یا این پسر یه لا قباته! جناب سروان اصلا" من از هردو تاشون شاکی ام .
زن زرگر آمده خانه ما بخوابد . یک نفر پاسبان صندلی گذاشته توی حیاط، نزدیک
در و دارد چرت می زند .
- دیدی حاج خانم چه آبروریزی کردند؟ کبلایی و سیاوش رو که بردن ! برامون بپا هم
گذاشتن.
- از ترسم به غلام گفتم چند شب بره خونه ی خاله ش. این روزا این دور و برا نباشه بهتره.
توی رختخواب ، پشت مادرم را بغل می کنم و چشمهایم را می بندم . نمی دانم
سیاوش وآقا جان توی کلانتری چطوری شب را به صبح می رسانند.
داشتم فتیله سماور را پایین می کشیدم که سالاری با اکبر کته پز و زرگر
می آیند توی مغازه. خودم را به ندیدن می زنم. اما آقا جان سر سنگین از جلوی دخل
پا می شود و می رود به استقبالشان. سالاری سلام بلند بالایی می کند و با شرمندگی
پدرم را در آغوش می گیرد و می بوسد. مشتری ها بلند صلوات می فرستند. پدرم
تعارف می کند و دور حوض وسط حیاط می نشینند.
بعداز کمی سکوت ، زرگر سر حرف را باز می کند:
- کبلایی ! بخشش از بزرگانه. می خواستیم خواهش کنیم امشب بریم پیش سید قوزی
، شما باهاش رفیقی ، سرکتاب باز کنیم بلکه ختم به خیر بشه و دست از سر این بنده
خدا بردارن!
- اون شب شما که رفتین کلانتری و سنگباران دوباره شروع شد! پاسبونی که خونه
تون کشیک می داد، بیچاره از ترس شاش بند شده!
همه می خندند ولی سالاری سرش را تکان می دهد و می گوید:
- هیچ شب و روزی نبوده که سنگ ننداخته باشن!
یک سینی چای می برم و جلویشان می گیرم . سالاری به من نگاه می کند.
سعی می کنم چشم به چشمش ندهم. زرگر به او چشمک می زند . سالاری سینی را از
دستم می گیرد و صورتم را می بوسد .حسین ، دم در مغازه منتظر است تا باهم مثل همه
بعداز ظهرهای جمعه به سینما برویم.
خانم و مادرم بال به گردن دارند گریه می کنند.سالاری و چند نفر دیگرلحاف و
تشک ها را توی چادر شب می پیچند و با وسایل دیگر توی کامیون می گذارند.
کمند عروسکش را در دست گرفته وکنار در ایستاده .
توی دماغم خیس شده . فینم را می کشم.
- خونه ی جدیدتون خیلی از اینجا دوره ؟
کمند خودش را تاب می دهد:
- نزدیکه .
خانم مرا بغل می کند و می بوسد و باز هم مادرم را.
- تورو خدا مارو حلال کنین .پیش ما بیایین.
کامیون دور می شود ، مادرم یک کاسه آب پشت سرشان می ریزد .
شب ، همه خوب می خوابند. همه ی همسایه ها . ولی من هی وول می خورم. مادرم
سرم را به سینه اش می چسباند.
- بخواب پسرکم. یه روز می برمت با کمند بازی کنی !
پرویز فکرآزاد
دی ماه 1386 رشت
کور سوی شمعی