مهربان
نگاهم مي كند. دستم را محكم گرفته و مي فشارد. كمي جا مي خورم. لاغراندام است تقريبا هم قد و قامت خودم؛ و با چشماني آبي و نافذ. پا پس مي كشم، لبخند مي زند و
سرش را به طرف شانه كج مي كند.
-
- آرزو
مي كنم 120 سال، خورشيدو ببيني!
كسي توي كوچه نيست. من هستم و او. اين كوچه را
براي همين هم دوست دارم. خلوت است و كم رفت و آمد. هر وقت مي آيم ميدان شهرداري،
اينجا قدم مي زنم. از پيچ و خم باريك و طولاني و خانه هاي قديمي كه از لابلاي
آجرهايش، هر چه پيچك و زعفرانك و درختچه هاي انجير است زده بيرون، خوشم مي آيد. يك
نخ از اين سيگارهاي كم خطر نازك را مي گذارم بين دولبم و خوش خوشان، طول كوچه را تا
دهنه گذر منتهي به باغ سبزه ميدان گز مي كنم. همان باغي كه اغلب بازنشسته ها دور
هم جمع مي شوند. زنم مي گويد "مي ري بيرون، چشم هاي زاغ ات كار دستت نده توي اين سن و سال".
من اين
تنهايي قدم زدنِ هر به چندي را دوست دارم. صبح كه زدم بيرون، هوا كمي سرد بود. فكرش را نمي
كردم توي ظهر اوايل ارديبهشت، هوا اين قدر دم كند. با دستمال، عرق صورتم را پاك مي
كردم كه او را ديدم از روبرو مي آيد. متين و با وقار. به نظرم آشنا آمد. بي اختيار گفته بودم" چقدر
گرم شده امروز!"
دست
دراز كرده بود و گفته بود" كاپشن تنه تونه خوب"!
نمي
دانم چرا تنها شكلاتي را كه هميشه نگه مي دارم براي دل ضعفه مزمن دم ظهر،
به او تعارف مي كنم. دست راستم را هنوز مي فشارد و تكان تكان مي دهد. وقتي پا پس كشيدنم را مي
بيند بعد از چند لحظه همين طور كه به من زل زده، رهايم مي كند و شكلات را دهانش
مي گذارد.
- -
ايشالا
120 سال، خورشيدو ببيني!
جدا كه مي شويم سر برمي
گردانم و از روي شانه نگاهش مي كنم. او هم.
برايش دستي تكان مي دهم.او هم.
لبخند
توي صورت پيرمرد، بيشتر خودنمايي مي كند:
- -
120
سال، خورشيدو ببيني!
كاپشنش
را روي آرنجش مي اندازد و سلانه سلانه دور مي شود.
14
ارديبشت 90