شب
تقديم به كيهان خانجاني
زنم گوشي تلفن را كه مي گذارد مي گويد:
- فروغ اينا امشب ميان خونه ي ما
مي پرسم:
- فروغ؟
جواب مي دهد:
- دخترمون ديگه!
مي گويم:
- شوخي ميكني؟
زيردستي ها و ميوه خوري را مي چيند روي ميز.
- به قول خودت دوتا پسرا كه امشب رفتن با رفقا صفا سيتي!
- اگر عيالوار هم بودند مي رفتن پيش خونواده زناشون!
- خب حالا فروغ با شوهر و بچه هاش دارن ميان خونه ي ما. هندونه و انار هم كه داريم.
فكري مي شوم. دخترمون كجا بود آخه! ما كه دختر نداريم! قوه تخيل من به زنم سرايت كرده. پالتو را دستم مي دهد:
- پاشو برو كمي آجيل بگير! بچه ها الان سر ميرسند!
شال گردن را زیر یقه ی پالتو جا به جا مي كنم و مي زنم بيرون.
شب چله 1390.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:36 توسط پرویز فکرآزاد
|
کور سوی شمعی