تبليغاتX
پرویز فكرآزاد (Parviz Fekrazad) - زگیل -مجموع قسمت های قبلی
 

زگيل (داستان دنباله دار)

 به او گفته بودم وقتي مي آيد کفش را بگذارد توي جا کفشي.اگر سعيد کفش ها را نمي ديد مي شد يک جوري سر به سرش کرد.حالا ديگر غافلگير شده بوديم.پاي کوتاه ترش را روي عصا تکيه داد و در حالي که از خشم مي لرزيد هوار کشيد :

-         مي دونستم اين تخم جن يه منظوري داره که اينقدر دور و برت مي پلکه.

-         به خدا اشتباه مي کني ! اومده قصه شو بده بخونم.

-         بيرون جا قحط بود؟

□□

اولين بار "رها" را در مهماني استاد کاوه و همسرش شيدا ديدم. درست شب بعد از اختتام نمايشگاه نقاشي آنها.

-         آقاي رها! فرشته جون يکي دو تا از داستانهاتونو خونده .از "زگيل" خيلي خوشش اومده...

جواني باريک اندام بود با قدي نسبتا" بلند ، صورتي گندمگون و چشماني سياه و نافذ.

-         بازم براتون بريزم؟

-         نه ! همينجوريشم فکر مي کنم رو سرم يه زگيل در اومده اندازه ي شاخ کر گدن.

سعيد جلو آمد وگفت:

-         براي دخترا غذا بکش ، براي من هم سالاد.

کمي دستپاچه شدم .فوري يک بشقاب خالي برداشتم و همينطور که سالاد مي ريختم گفتم:

-         سعيد جان ! ايشون..

توي حرفم دويد:

-بعله !فهميدم ...ايشون نويسنده تشريف دارن.. حالا چي مي نويسن ؟

رها که جا خورده بود گفت:

-         چيز مهمي نيست..

-         نکنه جلوي پستخونه بساط دارين يا زير پارکينگ دادگستري!

داغ شدم . نگاهم را از روي صورت مبهوت رها دزديدم وسعي کردم لرزش دستهايم را کنترل کنم.

□□

عروسي توي کوچصفهان برگزار شد. در خانه ي پدر که سالها پيش مرد وما را در فلاکت ، تنهاگذاشت ورفت. سعيد وقتي خواستگاري آمد ، هنوز دفتر درس و مشقم روي ايوان ولو بود. مادر از در و همسايه دوتا صندلي وچند دست کاسه بشقاب قرض گرفته بود. مرا کنارش نشاندند و همانروز حلقه دستم کردند.

همه چيز را قبلا" راست وريست کرده بودند.

-         مادر! همکلاسي هام چي ميگن.پانزده سال که ازم بزرگتره! تازه اونم از پاهاش!

-         زبونتو گاز بگير .در عوض مرد زندگيه.از اين خونه ي کوفتي راحت مي شي مي ري رشت. دلت رو بذار پيش خواهرات که از اين شهر به اون شهر خانه به دوشند. لا اقل  سعيد کارمنده ، نه استوار ارتش.

 لباس عروسي را مادر به کمک خواهرام دوخته بود. گيپور گلدار با پايين تنه ي دور چين و بالا تنه ي ساده ويک شيفون کوتاه. مثل همه ي دختربچه ها از جشن عروسي خوشم مي آمد.

وقتي سعيد با کت و شلوار مشکي و کراوات قرمز آمد کنارم بنشيند ، عصا از دستش افتاد و ظرف عسل روي سفره عقد را شکست.نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم. مادر ويشگون ريزي از بازوي لختم گرفت وحالم را جا آورد.

□□

     هميشه يک کيف سياه چرمي مدرسه اي زير بغل داشت. رفته بودم سحر را از کارگاه نقاشي بياورم که اور ا ديدم. دوستِ استاد کاوه بود.

-         چه دختر ملوسي داريد ،مي خواهيد دخترتون هم مثل خودتون هنرمند بشه!

-         آه نه !چه هنري!

-         چرا! آيروبيک هنر کمي نيست.

-         متشکرم.

ديدن رها ديگر عادت شده بود. حداقل هفته اي دو بار در کارگاه همديگر را مي ديديم. در مورد رمان هاي تازه و کتاب هايي که مي خواندم صحبت مي کرديم.آخرين داستانش را که در يک جنگ هنري چاپ شده بود به من داد.  بحث هاي روشنفکري بين من و او و استاد کاوه همه هفته ادامه داشت . از اين که با آن ها، دم خور دائمي شده بودم احساس غرور مي کردم. در  فاصله ي ديدار، توي کتاب ها دنبال کلمات قلمبه سلمبه مي گشتم که پيش دو تا مرد هنرمند ، پا به پا بيايم و کم نياورم. روزهاي شنبه و چهار شنبه ، ديگر معتاد شده بودم. باشگاه که تعطيل مي شد ،دوش مي گرفتم، لباس ساده اي مي پوشيدم و با آرايشي ساده تر ، خودم را مي رساندم به کارگاه. تا سحر، بساط نقاشي اش را جمع کند و روپوش رنگ خورده سفيدش را در بياورد، چايي مي خورديم وصحبت مي کرديم.گاهي آنقدر سرگرم

بحث هاي هنري و فلسفي مي شديم کهسحر روي صندلي کنار تابلوي نقاشي اش به خواب مي رفت. البته من بيشتر شنونده بودم و گاهي هم اظهار نظري مي کردم.

استاد به نظرم بسيار پاي بند اخلاق بود ولي" رها" ، طور ديگري فکر مي کرد که اوايل برايم  نا مانوس بود .

-         تو اصلا اخلاقيات رو مي فهمي ؟ مي دوني چيه؟

به عقيده من هنر بدون اخلاق معني نداره .اين هنر يعني عليه مردم ، دور از مردم. دور از انسانيت!

-         خب اين نظر شماست کاوه جان. خيلي ها اين نظر تو رو ندارن .

 براي همينه که تو کارهات  داري  درجا مي زني.  تا کي مي خواي دوربين عکاسي باشي؟

-         من مي گم در يک کار هنري ، بايد دغدغه ي هاي مردم رو نشون داد .

مهم نيست از چه سبکي استفاده مي کني ، مهم اينه که  اخلاقيات رو زير پا نذاري.

-         هنر امروز ، يعني آبستره و انتزاعي!

 و اصلا هم کاري به اخلاق نداره ! گوستاو فلوبر مي گه

"پيام و اخلاق و آرمان و تعهداتي مثل آن ها، خارج از قلمرو هنر قرار مي گيرند

 و اين ارزش هاي سبک و زبان و ساختار است که بايد در نقد آثار ادبي به آن توجه کرد"،

 نه اخلاقيات ، استاد عزيز!

-         حرف فلوبر را تحريف نکن لطفا! من هنر جدا از مردم را نمي فهمم.

-         مردم که اهميتي ندارند! چيزي نمي فهمند! چه مي دو نن هنر چيه ،

 مدرن و پست مدرن کدومه! سبک و ساختار چيه!

-         سبک وساختار بايد در خدمت به هنر و انسانيت باشه ،در خدمت عدالت .

به قول اکبر رادي "وگر نه اين پيکر مرمرين ظريفي ست که قلبي در آن نمي تپد."

-         ولي کاوه جان! همان پيکر مرمرين که گفتي هنر واقعي ست نه اخلاقيات و احساسات که نسبي است و در هر جغرافيايي يک جور ديگه تعريف مي شه. استاد! داري بوي تولستوي مي گيري! پيف پيف! تولستوي کيلويي چند ؟ رادي رو کي تحويل مي گيره. هنر فقط در خدمت هنر معني داره و لاغير.

-         مرده شور تو و اون هنر و چرندياتت رو ببره!

-         استاد داغ کردي! بزن روشن شي.

□□

اولين بار که جا به جا شد احساس عجيب غريبي داشتم.انگار عروسکِ روي تاقچه نصفه شبي رفته باشد توي تنم. دستم را به برآمدگي شکم کشيدم تا حرکتش را رد يابي کنم. کنار ،گوشه مي رفت و با من قايم باشک مي کرد.  مادرم با شوهر ش ، از ديشب پيش ما بودند.

-         اين قدر ورجه وورجه نکن! چرا حاليت نيست .بچه بازي بسه ديگه!

-         کاري نکردم.

-         با بچه ها لي لي مي کني مي گي کاري نکردم!

آقاي رستگاري هم ژست پدرانه اي گرفت و شروع کرد به اندرز:

-         ببين دخترم ! مادرت راست مي گه تو ديگه زني شدي واسه خودت...

و از اين حرف ها.

مادر سفره ي ناهار  را که مي انداخت همينطور يک ريز حرف مي زد.

-         کمي هم به شوهرت برس. به خونه زندگي ت! آخه اين مرد که از سر کار مي آد يه لقمه غذاي درست و حسابي نباس بخوره! مردم چي مي گن...

بعد زير گوشم ادامه  مي داد:

-خبر مرگم شوهر کردم. نمي تونم دم به ساعت بيام و خونه تو رتق و فتق کنم. چقدر سر به هوايي دختر..

سعيد که آمد عطرو بوي پلوي دودي پيچيده بود توي حياط نقلي .

-         قربان مادر زن جانم برم!

-         نه با با دست پخت فرشته ست..

-         بعله .. البته غذاي حاضري ايشون هم حرف نداره. کالباس و خيار شور و نون ساندويچي اش رو من مي گيرم. . فرشته خانوم هم لطف مي کنن و در نوشابه رو باز مي کنن.

-         اين حرفا چيه سعيد خان! نگو تو رو خدا .بچه م مسافر تو راه داره . من که نمرده م. ايشالا کم کم همه چي رو ياد مي گيره..

-         خدا شما رو از ما نگيره مادر زن جان .خوش به حالت جناب رستگاري! که يه تيکه جواهر تو خونه داري!

سعيد که به من نگاه کرد به او لوچان زدم و اخم کردم. پارچ آب را برداشتم بردم توي حياط ،گرفتم زير شير.بعد از کنارش رد شدم و از پله هاي ايوان بالا رفتم و نشستم سر سفره.مادر لبش را گزيد .

□□

وقتي مي رفتيم بيرون ، زود خسته مي شد و يک گوشه اي مي ايستاد و به عصايش تکيه مي داد. راه که مي افتاديم هميشه من چند قدم جلوتر بودم. مي خواستم با او هم گام شوم ولي نمي شد.نگاه مردم جوري بود که اذيتم مي کرد. مي ايستادم تا به من برسد. ولي هميشه عقب مي افتاد.

-         چه اصراريه حالا هي راه بيفتيم تو کوچه و خيابون!

-         خب حوصله ت سر مي ره .. از اين گذشته راه رفتن واسه ت خوبه.

□□

دکتر که معاينه اش را تمام کرد گفت :

-         از منشي براي ماه ديگه هم نوبت بگير. بايد کاملا" تحت نظر باشي. دهنت هنوز بوي شير مي ده!

بعد رو به سعيد کرد :

-         شما باش!

وقتي منتظر تاکسي بوديم از او پرسيدم :

-         با هات چي کار داشت؟

غصه خنده اي کرد  و گفت:

-هيچي بابا. سفارش کرد مواظب خوابيدن با تو با شم!

و دوباره همانطور خنديد.

-         بنده ي خدا نمي دونه که اون موقع هم ما مکافات داشتيم تو رختخواب، تا چه برسه به الان.

دلم يکهو بهم خورد وکنار ديواري رفتم وشروع کردم به عُق و پُق. انگار عروسک را داشتم بالا مي آوردم.

□□

دوستان عزيزم: اين داستان ، به کمک اظهار نظر شما ، ويرايش نهايي و تکميل خواهد شد. حتما نظر خود را بنويسيد.

زگيل   قسمت پنجم

-         چه قدر اين چرت و پرت ها رو مي خوني ! اينا که آب و نون نمي شه ..

-          از شعر هاي کوچه بازاري که بهتره هر جا مي شيني مي خوني.

-         خب صدام خوبه ازم مي خوان بخونم .

-         مي ذارن ت سر کار بنده ي خدا . صدام خوبه صدام خوبه!

-         خوبه  خوبه! به جاي اين حرفا برو خياطي ، آرايشگري چيزي . هم سرت گرم مي شه هم کمک خرجم مي شي. با حقوق نيم بند کارمندي  ديگه نمي شه دخل و خرج کرد.

□□

شانس آورده بودم بچه ها مدرسه بودند .سعيد با يک دست يقه "رها"  را چسبيده بود و با دست ديگر عصايش را بالاي سر توي هوا مي چرخاند. من هم پلي کپي قصه را در دست داشتم ومي لرزيدم:

-         سعيد ! تورو خدا آبروريزي نکن. ببين ايناهاش، اومده بود داستانشو بده و بره، ولش کن!

-         خفه شو!چرا مثل آدم وقتي که من تو خونه م نمي آد؟

"رها " سعي مي کرد خودش را آرام نشان دهد:

-         سعيد خان! چند بار اومدم کسي نبود.داشتم رد مي شدم زنگ زدم ، فرشته خانم تشريف داشتند اومدم قصه رو بدم و برم. نمي دونستم شما تشريف ندارين!

-         يک فرشته خانمي نشونت بدم!

بعد دستش را محکم گرفت و در حالي که اور ا به دنبال خود مي کشيد از خانه زدند بيرون. من تا دم در با آنها رفتم والتماس مي کردم.

پياده رفته بودند و آرام جرو بحث مي کردند تا جلب توجه نکنند." رها" خودش را رام او نشان داده بود وسعي کرده بود هر جا که مي رود با او برود.

-         بنده با يد بگم که اشتباه کردم . مطمئن باشيد که ديگه تکرار نمي شه.

-         اشتباه کردي! همين.وقتي رفتيم کلانتري مي فهمي بي ناموس!

-         باشه چشم. هر جا که شما بگين من ميام. ولي بريم يک گوشه اي بشينيم، من توضيح مي دم.

-         توي کلانتري توضيح بده.

چندبار تا دم در کلانتري رفته بودند و رد شده بودند. سعيد بازويش را چسبيده بود و ول کن نبود .

-         کلانتري برات کمه ، بايد بريم دادگاه انقلاب.

-         باشه چشم. ولي خواهش مي کنم بريم جايي کمي استراحت کنيد براي پاي شما خوب نيست . من به جهنم شما خسته شدي.

-         نمي خواد غصه ي منو بخوري!

تا سبزه ميدان رفته بودند و نشسته بودند روي نيمکت کنار فواره ها. "رها" برايش سيگاري روشن کرده بود و آبميوه گرفته بود. توي گرماي ظهر، باغ خلوت شده بود.

-         ببينيد سعيد خان من نمي دونستم که شما اينقدر حساسيد. اين نوع رابطه يک نوع رابطه ي فرهنگيه . همه جاي دنيا هم پذيرفته شده ست.من خيلي از دوستام خانم اند و هيچ نظري هم به آنها ندارم باور کنيد که ..

-         من اينهارو نمي فهمم. نمي خوام از اين به بعد اين رابطه وجود داشته باشه. روشنفکر بازي در نيار.اين بي ناموس بازي ها مال فرنگي هاست.اين چرت و پرت ها هم به دردش نمي خوره.

-         باشه اگه شما مي خواين چشم .من به شما احترام مي ذارم .شما آدم زحمتکش هستين. شايد يه روزي قصه ي شما رو هم نوشتم.

-         نمي خواد . پاتو از زندگي من بکش کنار.يک بار ديگه اگه بويي ببرم واي به حالت .منو اينجوري نيگاه نکن.رفقايي دارم که اشاره کنم روزگارتو سياه مي کنن.

-         من که گفتم تکرار نمي شه.چشم.

سعيد آبميوه را که خورده بود کمي آب به صورتش زده بود وشروع کرده بود به صحبت کردن.

-         لابد تمام زرتو زورت منو برات گفته.از اول اشتباه کردم گرفتمش. اصرار خانواده بود .نمي خواستم با اين وضع جسماني زن جوان بگيرم.گفتند پدرش مرده و مادرش هم مي خواد شوهر کنه .وقتي ديدمش ،اختيارمو از دست دادم. نبايد گول خوشگلي اش رو مي خوردم.گذشته از اين فکرش با من جور در نمي آد سرش همش تو کتابه .حرفاي گنده گنده مي زنه ، از سياست و هنر و اين جور چرت وپرت ها که به درد زندگي نمي خوره.لابد جوونه و من چيزي حاليم نيست. نمي دونم.به خدا کلافه م. مي دوني که تو ي باشگاه مربي ورزشه ، "آيروبيکه" چيه!.حالام مي گه خونه رو بفروشيم و خودمون يه باشگاه بزنيم. اين خونه رو با هزار زور وزحمت ساختيم .خودش هم خيلي کمک کرد.بيشتر روزا از صبح تا شب کار مي کنه . چه غلطي کردم به ش گفتم بره کار کنه.گفتم حوصله ش سر نره ، ولي نمي دونستم چشم و گوشش اينقدر باز مي شه . با همه مي خواد معاشرت کنه.با بقال و چغال و نقاش و نويسنده وعلاف هاي ديگه. خيلي ها هم از اين موضوع سوء استفاده مي کنن.مردا رو که ميدوني تا يه زن بهشون لبخند بزنه مي خوان باهاش بخوابن.خود من يکيش. دروغ چرا.تو هم مث همه.رفته بود يم دکتر.داشت معاينه ش ميکرد ازم پرسيد تو پدرشي؟ گفتم نه آقا شوهرشم.نگاهي به من و پا م کرد و سرش رو تکون داد. به کله م زد با عصا بکوبم توي فرق سرش. فرشته به من نگاه کرد و فهميد تو دلم چي ميگذره و ريزه ريزه مي خنديد و بيشتر آتيشم مي زد.دکتر هم از اون تخم حرام ها بود. مي دونستم يک لحظه غافل بشم ، يه چيزي به فرشته ميگه.اينه که رفتم جلوتر و چارچشمي پاييدمش.الکي هي به ش دست زد و معاينه شو طولاني کرد.

البته فرشته شکم اولش بود و  اصلا" هيچي حاليش نبود  . همه چيز براش انگار يه بازي بود. وقتي داشتيم مي اومديم بيرون مث اينکه دکتريه چيزي تو مايه هاي "خانم اين دفعه تنها بيا و زود به زود بيا " تو گوش فرشته گفت که اونم ازم خواست  از اين به بعد بريم پيش يه خانم دکتر. مي دونم زن پاکيه. ولي من هم سني ازم گذشته وخوب زني ومردي هم آداب داره ، فکر نکنم تا آخر با هم دوام بياريم مي فهمي که! اين پا هم شده برام قوز بالاقوز.از بچگي همينجور وبالمه.مادر زاديه.البته تا حالا باهاش کنار اومدم.عادت کردم.ولي اوايل زندگي که با هم بيرون مي رفتيم ، مي ديدم که فرشته خيلي خجالت مي کشه ، من هي تند تند مي رفتم تا ازش عقب نمونم. ولي خيلي خسته مي شدم و پس مي افتادم. به خاطر فرشته چند بار با قرض و قوله عمل کردم ولي هيچ افاقه اي نکرد.حتي چندبار به ش گفتم بريم يه شهر ديگه که ما رو نشناسن.فکر مي کنن من جبهه رفتم و شدم جانباز . تو هم ديگه خجالت نمي کشي. مي گفت مگه آدم به خوش هم دروغ مي گه. راست مي گفت. نه اين که به ش اعتماد نداشته باشم نه،ولي نمي خوام هيچ مردي دور و برش به پلکه..