تبليغاتX
پرویز فكرآزاد (Parviz Fekrazad) - گمنامي

 

اپراي «پياز» محمود طیاری

 
 
 بهروز غریب پور
سال 1384 است و محمود طياري ناگهان نامش بر زبان‌ها مي‌افتد؛ جايزه اول نخستين دوره انتخاب متون برتر ادبيات نمايش ايران در دستان او بود. او سر از پا نمي‌شناخت، تصورش اين بود كه اكنون و پس از عمري بي‌توجهي، در كانون توجه كارگردان‌هاي تئاتر قرار گرفته است. فكر مي‌كرد اين‌بار جفت شش آورده است و با آن موهاي فرفري يك دست سفيدش، با آن سر برفي – به قول شاملو برف زمانه- قد كوتاهش و لهجه تا ابد گيلكي‌اش، چون جواني شادمانانه فاصله ميان مركز هنرهاي نمايشي و تئاتر شهر و چند تماشاخانه ديگر تهران را مي‌پيمود. مرد پير عرصه تئاتر ايران، عاقبت بر ريسمان شهرت و افتخار سبك‌بار چون بالرين يا بندبازي ماهر گام برمي‌داشت و حتماً يكي از ترانه‌هاي پرسوز دوران شكست ميرزاكوچك‌خان را كه هميشه ورد زبان و قلم اوست، اما اين‌بار با لحن شادمانه آن را زمزمه مي‌كرد. اما محمود طياري به زودي دريافت كه تقدير او «گمنامي» است. اين همشهري و هم محله‌اي اكبر رادي، اين نمايشنامه‌نويس، داستان‌نويس، شاعر و مردي كه جغرافياي باران شمال را تا زير چشمانش احساس مي‌كند، اين مرد كه قلمش و كلمه‌اش و كلمه‌اش بوي باران و غصه شكست‌هاي تاريخي را دارد و دلش و ذهنش لبريز از خاكستر گرم جنگلي است كه روزگاري شعله‌هاي سركش حركت ميرزا آن را به رنگ اميد و عشق و رهايي درآورده بود؛ محمود طياري، امسال و در اسفندماه 1389 هفتاد و دو ساله مي‌شود. او دو سال از اكبر رادي - در خاك خفته و زنده بر روي صحنه- بزرگ‌تر است. محمود در همان محله‌‌اي زاده شده كه اكبر رادي چشم به گيلان و ايران و جهان باز كرده بود. اين دو، سال‌ها‌ بعد به اين پي بردند كه هر دو فرزندان مسجد ملاعلي محمدند، فرزندان باران و سبزه شمالند. فرزندان دوران شكستند و اگر هر دو، يكي در قالب داستان‌هاي واقع‌گرايانه و ديگري به زبان گاه افسانه، گاه واقع‌گرايانه جامعه‌‌شان را به نقد مي‌كشند به اين دليل است كه آسمان و خاك و خانه‌شان يكي بوده است. ا ما يكي از آنها شهره شد و ديگري به‌رغم همه تلاش و توانش در سايه ماند. انگار محمود بود كه چتري بر سر اكبر رادي گرفته بود تا زير باران شمال و زير غصه مدام و گريه آسمان قلم بزند... محمود طياري از اين تقدير گمنامي‌اش خشنود نيست: بيش از 40 سال است كه قلم مي‌زند، پرشور مي‌نويسد اما به جرات مي‌توان گفت شهرت و اقبالش در حد و اندازه يك تازه از گرد راه‌ رسيده مشهور به نمايشنامه‌نويس بودن هم نيست. يكي از علت‌هاي اين گمنامي خود اوست. ‌او حاضر نيست عزيزترين نوشته‌‌هايش را به هر كسي بدهد كه به روي صحنه بياورد. با اين حال، در نقد زمانه اين را فراموش مي‌كند. چنان با خشم و سوز از اين بي‌توجهي مي‌گويد كه جان آدم را به آتش مي‌كشد. محمود طياري بارها و بارها از من خواسته است كه «مار نقره» يا «عروس زره‌پوش‌‌»اش را به روي صحنه بياورم تا به قول خودش دنيا بداند كه محمود طياري چگونه زباني دارد؛ رقص پايي با زبان. چگونه جهاني دارد؛ جنگل و جنگ و عشق و آزادگي، چگونه رويايي دارد؛ همه جا سبز شود چون گيلان. همه جا جان بگيرد از باران. اما من هرگز و به دليل دغدغه‌هاي خاص خودم نتوانسته‌ام اين بار امانت را به دوش بكشم و او همواره از من گلايه‌مند مانده است. من هرگز نتوانسته‌ام با اين معمار زبان، با اين جوان پيرسال، با اين مرد باراني و زخم‌خورده گيلان همراه شوم. پس توصيه‌ام اين است كه دوستان جوان تئاتري‌ام به سراغش بروند. توصيه‌ام اين است كه «اپراي پياز» محمود طياري را بخوانند يا از نو بخوانند تا بدانند چه جفايي بر او رفته است. تا بدانند شهرت معادل اصالت نيست و بدانند با اينكه محمود طياري از شهرتي درخور نام و درازاي سال‌هاي غوطه‌ خوردنش در سرزمين تئاتر برخوردار نيست و اصالتي به كهنسالي درختان زادگاهش دارد. كافي است صدايش را از وراي شعر آغازين نمايشنامه «گوسفند دوخان» بشنوي تا تمام غصه‌هاي جنگل را به ياد بياوري تا تمام آسمان ابري گيلان در تو بتركد و 40 سال باران بر تو ببارد. يا 40 سال برف، چنان كه بر سر محمود طياري باريده است. محمود طياري را دريابيد. او از تبار اكبر رادي، از تبار نويسندگان «بازار ادبيات» گيلان است. او از تبار آنهاست كه به قلم سوگندخوردگان زمان بودند و هرگز نوشته‌هايشان را سرمايه نان و آب نكردند. محمود طياري را دريابيد. خودش مي‌گويد مثل موري است كه روي گوي بلور پيش مي‌رود. پس مي‌داند يا پذيرفته است كه نمي‌تواند شتابان پيش برود تا همه او را بر قله ببينند، اما ايمان دارد كه مورچه‌‌وار و بر گوي بلور، هرچند با تمام غصه‌ها و بي‌مهري چشيدن‌ها پيش رفتن بر روي گوي بلور، شهرت و نام و اعتبار خواهد آورد، اما او از جنس صحنه است و دلش مي‌خواهد خود را و نوشته‌هايش را بر صحنه ببيند. پس اپراي پياز او را بخوانيد. حتماً.