صبح خردادِ یک روستای گیلان
چهارمین روز خرداد . با همسرت به "میانده" روستایی از توابع بخش سنگر در 12 کیلومتری رشت
می روی.
در قرن 21 هنوز جاده خاکی دارد . ولی شور زندگی در آن جاری ست.
شالیزار با صدای قورباغه ها ، برایت لالایی می خواند
و مهتاب در لابلای برگهای درختان آلوچه و گردو با تو قایم باشک می کند.
صبح ساعت 5 ، شوقِ زیارتِ سبزِ مه آلود، خواب را از تو ربوده.
دوربین را بر می داری و می زنی بیرون. سرمای شیرین صبح خردادی توی تن ات می نشیند.
اشکِ شوقِ شبنم به اسقبالت می آید و پای لخت تو را نوازش می کند و دمپایی کهنه ی دم دستی را خیس و تازه .
نمناک وسبز.
بچه ها پیاده راه افتاده اند که تا سر جاده ی آسفالته بروند و خود را به مدرسه برسانند.
صورت شان ، گلبرگِ مرطوب است و برق امید را می توانی در چشمان مهربان آنها ببینی
که تا ته ی وجودت می دود.
کاری ندارند که آشنایی یا غریبه، سلام گرم بچه ها ، دلت را می لرزاند.
توی شهر هنوز همسالان آنها در خواب نازند و یا منتظر سرویس.
(راستی ما چه قدر در تولید نقش داریم؟ چرا وقتی اصل و نسب ِ همه ی ما دهاتی ست ،
آنها را فراموش کرده ایم وپُز شهر نشینی خود را به رخ تمام دنیا می کشیم ؟ )
اینجا ده است . دهات ! میانده. اینجا مردم تولید می کنند. و دهات مقدس است ودهاتی شرف دارد .
اینجا دهات است. اینجا صبح خرداد است . یک صبح خردادگیلانی.



















ادامه دارد...