
امروز آتليه خيلي شلوغ بود. هنرجو ها يم بيشتر دوست دارند منظره كار كنند. سبكي كه من هم خيلي دوست دارم. وقتي كه رنگ هاي زمينه را مي گذارم روي بوم مثلا اگر قرار باشد يك پرتره كار كنم، قلمم مي چرخد روي توناليته هاي سبز و آبي و قهوه اي . تاش ها كه كنار هم رديف مي شوند، ديگر طرح چهره از يادم مي رود و اين درخت ها و رودخانه و چمنزار است كه تابلو را پر مي كنند با آسماني آبي و ابرهايي كه خرامان خرامان در گوشه و كنارآن به خودنمايي مشغولند و قوي سپيدي كه با طنازي به تصوير خود در زلال آب خيره شده. كار كه تمام مي شود من مي مانم و ماتم مي گيرم كه جواب سفارش دهنده ي پرتره را چه بدهم. راستش با همه ي تجربه سي ساله اي كه دارم هنوزم كه هنوز است نمي توانم چهره ها را رئال در بياورم. شايد بسياري از دوستانم فكر مي كنند كه من نا بلدي ام را لابلاي سبزه زارها و هزارتوي بيشه ها و جنگل ها گم وگور مي كنم. نمي دانم شايد هم اين طور باشد. ولي من منظره را خيلي واقعي در مي آورم و همه به اين موضوع اذعان دارند. نه اين كه به طبيعت علاقه داشته باشم. نه. برعكس نظر منتقدان آثارم، من يك ناتوراليست نيستم. اين عادت به كشيدن منظره، تبديل شده به غريزه.
يادم مي آيد علي نقاش، اگر شب را در قهوه خانه نمي خوابيد، صبح ها زودتر از ساعت يازده نمي آمد. گاهي هم كه موعد آماده شدن تابلوها مي رسيد، مشتري هايش زودتر از او مي آمدند و روي تخت مخصوص او كه گوشه اي از قهوه خانه را به اشغال دايمي خود درآورده بود، مي نشستند و منتظر مي آمدند. گاهي هم از من مي خواستند كه بين تابلوها ي سفارشي بگردم و ببينم كارشان آماده شده يا نه. با اينكه همه از بدقولي علي نقاش گله داشتند ولي به خاطر مهارتش در كشيدن منظره، و البته پايين بودن دستمزد، بازارش رونق داشت. تابستان ها، من در مغازه پدر، همين كه سماور نيكلا را پرآب مي كردم و توي چراغ هاي سه فتيله اي نفت مي ريختم، مي ر فتم پشت دخل مي نشستم و با مداد كنته ي بند انگشتي، روي تكه مقواهاي اشتين باخ – كه علي آقا به من مي داد و منتش را روي سر پدرم مي گذاشت- شروع مي كردم به خط خطي. بافت هاي سايه روشن كه روي پرزهاي مقوا ظاهر مي شد، وهم انگيز بود و مرا مي برد به سرزمين جن وپري ها و قصه ها.
علي آقا اول از همه، كشيدن دست را يادم داد با فيگورهاي مختلف. ولي زماني كه خواستم پرتره مادرم را بكشم، هر كار ي كردم نتوانستم بدون استفاده از چارخانه، آن را در بياورم. علي آقا مي گفت :
- چارخانه كمك مي كنه كه صورت، شبيه دربياد.
ولي هر وقت كه مشتري ها مي آمدند براي تحويل كار، ماجراها داشتيم. علي آقا به زور دگنك مي خواست بقبولاند ، مردي كه ايستاده كنار نرده ايوان عمارت اعياني سبك باروك، مشرف به رودخانه اي كه دو قوي سپيد، منقارهايشان را به هم چسبانده بودند، شباهت كامل به سفارش دهنده دارد. و وقتي هم با اعتراض مشتري مواجه مي شد، زمين و زمان را به هم مي دوخت و ديگران را به شهادت مي طلبيد:
- تو اصلا مي فهمي هنر يعني چه پدر من! وقتي آدم با اين كت و شلوار ترويرا ي اصل انگلسيي، فكل كراوات مي زنه و زير نور مهتاب، روي سنگ مر مر ايوون كاخ سلطنتي ژست مي گيره، خب معلومه كه قيافه اش با عكس شيش در چار فوري رنگ و رو رفته فرق مي كنه. ببينم تو اصلا تا حالا كراوات زدي و تو آينه خودتو ورانداز كردي؟
بعد هم كمي قيافه مرد را روتوش مي كرد و گرد وغبار گچ پاستل را از روي تابلو فوت مي كرد و مقوا را لوله شده دست مشتري مي داد. خيلي كم اتفاق مي افتاد كه مشتري ها، شيفته منظره و لباس اطو كشيده و قامت برازنده ي ساخته دست علي آقا نشوند و دستمزد ناچيز ش را نپردازند.
با اين حال اوضاع مالي اش خراب بود. مي گفتند خرج دود و دمش بالا ست. بارها، زنش مي آمد دم در قهوه خانه و چغلي اش را به پدرم مي كرد. زن خوبي به نظر مي آمد. هيچ وقت نديدم دعوا و مرافعه راه بياندازد. ولي مي شنيدم كه از بي پولي و كم محلي او مي ناليد.
داشتم سماور را روشن مي كردم، علي آقا كه شب را توي مغازه به صبح رسانده بود داد زد:
- ناصر! اين تابلوها رو تو دستكاري كردي ؟
گفتم:
- نه علي آقا! من به كاراي شما چي كار دارم!
- پس اين زنيكه تو تابلوها چي كار مي كنه؟
مرد طبق معمول يك دستش را توي جيب شلوارش كرده بود و دست ديگرش را به نرده مشرف به رودخانه تكيه داده بود.
- زن كيه؟ اين كه شبيه مش قاسم دالان داره !
يقه ام را گرفت و كشيد به طرف تابلو:
- پسر! مگه كوري! خوب نيگاه كن اين عاطفه ست! ايناهاش توي اين يكي تابلو هم هست، توي اون يكي هم هست. گند زدي به كارام!
اشكم سرازير شده بود.
- علي آقا به خدا من كاري نكردم. اين كه زن شما نيست. اين يكي اسمال آقا اداره چيه!. تازه من كه به اين خوبي نمي تونم چهره در بيارم!
اگر پدرم سر نرسيده بود و مشتش را حواله ي سينه او نمي كرد و علي آقا با آن جثه نحيفش پخش زمين نمي شد، نمي دانم چه بر سرم مي آمد.
مرضيه مي گويد:
- كمي پول بذار مي خوام فردا برم خريد.
مي گويم:
- خب، ديگه؟
چيزي نمي گويد. منتظرم چيز ديگري بخواهد. حرفي بزند.
- شامت را گذاشتم روي پيشخوان. هر وقت خواستي بذار تو ماكروفر. شب بخير.
شايد تقصير من هم باشد. خوب چه كار كنم. توي آتليه تا 10 شب با هنرجوها سرو كله مي زنم. وقتي كه خانه مي آيم از نيمه شب گذشته. گاهي هم با دوستان شب زنده داري مي كنيم. صبح ها كه روي سفارش مشتري ها كار مي كنم. ناهار را توي كارگاه مي خورم. وقتي خودت را صرف كار هنري مي كني، همين است ديگر.
قيمت كارهايم گران نيست. ولي همين مبلغ ناچيز را هم به موقع نمي دهند. شاگرد ها هم كه بدتر از مشتري ها!
- از اين همه تابلوي منظره رو در و ديوار خونه حالم به هم مي خوره. چرا نريم از نزديك طبيعت رو ببينيم. چرا به جاش، درخت ها و مرغزارها رو توي قاب تابلو محصور مي كني؟ چرا كمي هم به حقيقت دوربرمون نمي پردازيم.
- چند بار گفتم بذار يه پرتره ازت بكشم.
- خودت ميدوني چرا!
- آها! چون خوب نمي تونم درش بيارم؟
- هيچوقت نفهميدي!
- تو هم كه همش سرت تو كتابه!
- كتاب نخونم چه كنم؟
- تو اصلا با شغلم مشكل داري!. شروود اندرسن شما به ارنست همينگوي مي گفت كه هيچ كس نبايد مزاحم كارش بشه. نه همسر، نه اعضاي خانواده و نه دوستان.
- من چند ساله كه ديگه مزاحمت نيستم. تو هم كه اينقدر كار مي كني و منظره تحويل خلق الله مي دي، اينه وضع زندگي مون. نه خونه اي، نه..
شايد مي خواست بگه نه بچه اي! مي داند حالم از هر چه بچه است به هم مي خورد.
- مستر شروود شما ميگه كه دنياي كسب و كار دامي است كه براي مزاحمت نويسنده طرح ريزي شده. بنابراين بايد از آن دوري كرد.
- نويسنده، نه نقاش! نويسنده تمركز بيشتري لازم داره ناصر!
- خير مرضيه خانم! بعدش هم مي فرمايند كه محيط كار هنرمند بايد از هر نوع مزاحمت عاري باشد. مستر ارنست هم، تو پاريس يه اتاق جداگانه اجاره كرد و هر روز صبح واسه نوشتن مي رفت اونجا، تا شد ارنست همينگوي!
يادم نيست اين سئوال و جواب را چند بار با مرضيه داشتم. ولي چند سالي ست كه ديگر اين گفتگو ها هم بين ما ردو بدل نمي شود.
معمولا وقتي به خانه مي آيم، چند تقه مي زنم و مرضيه در را باز مي كند. ولي امشب خبري نيست. شايد خوابيده باشد. كليد را كه مي چرخانم، چشمم مي افتد به تكه كاغذي كه زير پا افتاده. اتودي است كه چند سال پيش با ذغال از زنم زدم. شبيه در نمي آمد و ناچارا او را درچارخانه كشيدم. چهره اش را بد در نياوردم. طرح را كه ديد خوشش نيامد وگفت:
- منو توي چارخونه ها زندوني كردي!
خوب كه نگاه مي كنم مي بينم صورتش تقريبا محو شده ولي كلفتي خطوط چارخانه برجسته و تيره مانده.
تمام چراغ هاي خانه روشن است. برعكس هميشه. چند بار صدايش مي كنم. يك راست به اتاق خواب مي روم. توي تابلوي بالاي تخت، مرضيه روي چمنزار، زير آفتاب خوابيده. سرم را مي گيرم زير شير آب سرد. مي آيم توي پذيرايي خودم را ول مي كنم روي كاناپه. مرضيه در تابلويِ كنارپنجره، روي سنگ مرمرايوان كاخ اعياني ايستاده و به بازي بچه اردك ها در بركه نگاه مي كند.
سر را به هر طرف مي چرخانم مرضيه توي تابلوهاست. ديگر نمي توانم چشم هايم را باز كنم. نمي خواهم ببينم. مخصوصا تابلويي را كه او در لباسي لاجوردي با گردني درازتر از معمول، نشسته روي صندلي و مثل ژان، معشوقه موديلياني، دست ها را صليب وار روي سينه اش گذاشته انگار كه كودكي را بغل كرده است و شير مي دهد.
پرويز فكرآزاد
بهمن 89 رشت
