تبليغاتX
پرویز فكرآزاد (Parviz Fekrazad) - آن روز

                تقدیم به مختار شفیعی زاده

 

 صدای پارس را که می شنوم در ماشین را باز کرده نکرده، می بندم.

 مش رجب چایی را که می گذارد روی میز، طبق معمول هر صبح، شروع می کند به وراجی .

-   مهندس جان! دیدم هوا داره سرد میشه، گفتم اگه یه چرت خوابیدم ، کمکم باشه. سگ خوبیه. یه بار که شما رو دید دیگه کاری باهات نداره. الان ام بستمش که پاچه کارگرا رو نگیره. من ام تنهایی دیگه حوصله م سر رفته . روزام که کوتاه شده .. توی این شبای دراز کسی هم که نیست یک کلوم باهاش اختلاط کنم. اقلن این زبون بسته مونسمه...

رویم نشد بگویم که چقدر از سگ می ترسم.

گشتی توی کارگاه می زنم. آفتاب از لابلای ابرهای تیره و تار، به زور، نور زرد بیمار گونه اش را می خواهد توی محوطه بپاشد. امروز بتن ریزی داریم. چند نکته را به سرکارگر یادآوری می کنم و بر می گردم. سگ که مرا می بیند دم می جنباند. برای این که ترسم بریزد بشکن می زنم وصدایش می کنم.

-         چطوری كوتی!

ناهار را که می خورم یکه تکه بال مرغ را می اندازم جلویش.

قطعی برق دیگر شده نور علی نور. آب لوله ها یخ زده .می آیم توی حیاط. كتري را از برف پر مي كنم. دستم،  سرخ و سیاه می زند. چایی را با کمی نان بیات و پنیرکه می خورم، می زنم بیرون. سیگاری، آذوقه ای، چیزی. یکی از کارگرها  که می داند غریب وعزب اوغلی هستم، دیشب نان خانه اش را با من قسمت کرده. گویا دیروز با هلی کوپتر آذوقه ریخته اند و او هم از نصیبش مرا بی نصیب نگذاشته. به قول مش رجب دمش گرم.

چند روزاست از کارگاه هیچ خبری ندارم، هر چه زنگ می زنم کسی گوشی را بر نمی دارد. برف تازه بند آمده. فکر می کنم سه متری زهرش را ریخته باشد. مردم با بیل و کلنگ کوره راهی را تا حرم آقا سید جلال الدین اشرف باز کرده اند. توی این کریدور برفی، سوز سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند. چند نفر از همسایه ها با من هم قدم هستند. می گویند فقط یکی دو تا مغازه دور وبر حرم باز است.

مردم جلوی يك مغازه سه دهنه حاجي چهاردهي ازدحام کرده اند.

-         حاجی ! خدا رو خوش نمی آد!

-         یه دوجین شمع رو می فروخت دویست تومن. حالا يه دونه رو می ده دویست تومن.

-         نمی دونم ، آقا، قربون جدش، چرا از کمر دو نصف اش نمی کنه!

-         یه بطری آب صد تومنی، هزار تومن؟  

توی چکمه ام، انگار دو تکه یخ گذاشته اند. این چند کیلومتر، از میدان ورودی آستانه، تا اینجا را یک نفس دویده ام. ماشین آلات و ساختمان ها، تپه های سفیدی شده اند که زیر نور کم رمق آفتاب، خودنمایی می کنند. صدا مي زنم:

-    آهای! مش رجب! 

كوتي از روی تپه ها به طرفم می دود. ترسم دوباره عود كرده، این مش رجب هم که پیدایش نشده.

 پارس نمي كند. گمانم از شدت گرسنگي باشد. ولي چه تاختي مي زند اين پدرسگ!  نمی دانم چه کار کنم. بهتر است پشت دروازه بمانم. خودم را عقب می کشم. با ترس و لرز بشکن می زنم و می گویم:

-    چطوری كوتی!

دمش را می جنباند و زوزه مي كشد. پوزه اش را از لابلای میله های در ورودی کارگاه می دهد بیرون. تکه استخواني را كه به دندان گرفته  مي اندازد جلوی پاهای کرخت شده ام . سیگار بهمن نخی صد تومنی حاجی چهاردهي ازگوشه لبم می افتد روی برف هاي چرك.

   31 مرداد 88

تهران